یکشنبه پنجم آذر 1385
از دفــاع مقــدس تــــا امــروز
آری، هزاران بار می نویسم، بر صفحه دلم نامت را حک می کنم تا آن زمان که به سویت پرواز کنم. دعا کن تا عاشقانه بیایم. دعاکن تا سرگردان نمانم.
و اما خواهرم! برادرم! درد دلی است که هزاران دلسوخته می سرایند، تو نیز بخوان، آنگاه قضاوت کن.ای زن! موهایت را با دست های ننگین ابلیس آراسته ای، آن را نمایشگاهی از رنگ ها قرار داده ای و خود را زیباترین انسان روی زمین می دانی، در حالی که عشوه گری می کنی و همچون دام صیادان بی رحم دلهای پاک جوانان را میزبانی، آری، با توام، گوش کن. رنگ مویی را نشانت می دهم که هیچ نقاشی آن را ندیده و خلق نکرده می دانی چیست؟ خون سرخ و خوشبویی است که از فرق شکافته جوانان رعـنا قامت و ملائک صفت بر صورتشان سرازیر گشته و موهایشان را خوشرنگ کرده. حیا کن.
ای مرد! مقابل ابلیسان برای زندگی چند روزه دنیا پشت خم کرده ای و خود را آراسته ای، همچون خناس در انظار لطف شیطانی. ولی من کسانی را نشانت می دهم که در رکوع و سجود بر خاکها با خون خویش چنین نوشتند:«الهی العفو العفو»
جوان! ای پسر! مدل موهایت را در حالی که به پشت بسته ای و ریشت را به صورت صلیب درآورده ای برای کدامین مجلس قابیلی زینت داده ای؟ برای کدامین دختران بی هویت دام گسترده ای؟ بگو، چرا چنین شتابان به سوی پرتگاه می روی؟ کمی آهسته حرکت کن. آخر برایت پیامی دارم. جوانانی را نشانت می دهم که سربدار شدند، قطعه قطعه شدند. در حالی که سسیمایشان همچون ماه بدر می درخشید، ولی خویش را نخواستند. برای ماندن تو رفتند، بی وفــا! بد عهــد! بوی تعفن تو غذابشان می دهد، حیـا کن.
آهای دختـر! پلاک طلایی که به گردن آویخته ای، نام دوست را می گویم، او کسی است که تو را مانند توپ فوتبال به هر طرف که دلش خواست پاس می دهد و با آخرین شوت فرسوده و به گوشه ای پرتاب می شوی. اما من پلاکهایی را نشانت می دهم که در زیر خروارها خاک بوی یاس می دهند. مانند اصحاب مولا حسین(ع) بعد از هزار و اندی سال عطر خوششان تمام عالم را معطر ساخته. آری، شهیدان. آنان که هرگاه پلاکهایشان می آید، یاس ها از شرم سر به زیر شدند.
و اما در پایان روی سخنم با توست ای مسئول! ای مدیر! ای کسانی که همرزمانتان پرواز کردند و شما ماندید.
اولین پیامم برایت این است که همراه کاروان نور با جوانان به سرزمین عشق وارد شوی تا گذشته را به یاد آوری، تا زمانی که بر صندلی های صد هزار تومانی تکیه می زنی، به یاد جهان آرایی باشی که 35 روز یا بیشتر در خاک پاک و گرم خرمشهر برای تفسیر آیه نصر و جهاد بر خاکها نشست و سپس شهید شد.
مانند موسوی ها، خرازی ها، علم الهدی ها و دیگران که در هویزه غریبانه همچون هابیل رفتند، چنانکه فرشتگان به همراه همه پیامبران و امامان و مادرمان حضرت فاطمه(س) برایشان اشک ریختند. به کوهستانهای سرد و برفی غرب بیندیش آنجا که جوانان راست قامت دستها را حلقه کردند و همچون زنجیری بر گردن جهنمیان در کمین نشسته بودند.

