شنبه بیستم آبان 1385
دست خدا بر سر ماست/خامنه ای رهبر ماست
![]()
پنجشنبه چهارم آبان 1385
بسم رب المهدی (عج)
ستاره ها کم فروغ شده اند دیگر بی حضور تو رمق تابیدن در آسمان زمینم را ندارند. امسال عیدمان آغشته به اربعین حسین بود؛ اما آیا ضمیمه ی دعای تحول سالمان "این الطالب بدم المقتول بکربلا" بود؟ چه شده است ای مردمان با خودمان چه کردیم؟ یادمان رفته است که مسیح را به صلیب کشیدند و او به آسمان رفت. یادمان رفته که او قرار است همراه مردی از نسل آفتاب به خانه های دل تنگیمان برگردد؟ سادگی ها کجایند؟ فراموش کرده ایم دست نوازش بر سر یتیمان را؟ چرا دیگر دیوارهای هیچ خانه ای بوی کاه گل های خانه علی(ع) و فاطمه(س) را نمی دهد؟چرا شاخه های گل سرسفره های عقد به کیسه های زر تبدیل شده اند؟ دیگر در بازار دل هیچ کسی بذز محبت نمی فروشند. چرا راه دور می رویم؟ در نزدیکی کوچه زمان خودمان. مگر سهراب چند وقت است از میان ما رفته؟ اما دیگر هیچ کسی به فکر اتاق آبی سهراب نیست، دیگر کسی به صدای پای آب کوش نمی دهد. ونمی پرسد خانه ی دوست کجاست؟ و یا سراغ حس غریبی که یک مرغ مهاجر دارد را نمی گیرد و کسی نیست در این شهر که بداند چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
مارا بیش از این چشم به راه مگذار، چرا که ترس از آن است که سوی چشمان دل و جانمان کم شود که هنگامه ی ظهورت باشیم و تو را نبینیم. روز هجران را کی پایانی است؟

